چشم بستن مشکل است

با همه زشتی زدنیا چشم بستن مشکل است **هیچ مکروه اینقدر در دیده ها مرغوب نیست


سادگی بین که همان فکر اقامت داریم ********گرچه گوش سر ما رد خم نه چوگان است


نه از گل می گشاید دل نه از گلزار عاشق را**** که باغ دلگشائی نیست غیر از یار عاشق را


ببوی گل زخواب بیخودی بیدار شد بلبل******زهی خجلت که معشوق کند بیدار عاشق را

منبع:  رز سیاه

افسانه‌سرائی ده دختر

فرنگیس اولین مرکب روان کرد**********که دولت در زمین گنجی نهان کرد

از آن دولت فریدونی خبر داشت********** زمین را باز کرد آن گنج برداشت

سهیل سیمتن گفتا تذروی*****************به بازی بود در پائین سروی

فرود آمد یکی شاهین به شبگیر **************تذرو نازنین را کرد نخجیر

عجب‌نوش شکر پاسخ چنین گفت**********که عنبر بو گلی در باغ بشگفت

بهشتی مرغی آمد سوی گلزار************ربود آن عنبرین گل را به منقار

از آن به داستانی زد فلکناز************که ما را بود یک چشم از جهان باز

به ما چشمی دگر کرد آشنائی************دو به بیند ز چشمی روشنائی

همیلا گفت آبی بود روشن****************روان گشته میان سبز گلشن

جوان شیری بر آمد تشنه از راه************بدان چشمه دهان‌تر کرد ناگاه

همایون گفت لعلی بود کانی****************** ز غارتگاه بیاعان نهانی

در آمد دولت شاهی به تاراج*************** نهاد آن لعل را بر گوشه تاج

ادامه مطلب

ادامه نوشته

حکایت عضد و مرغان خوش آواز

یک حکایت زیبا از استاد سخن سعدی که از کتاب بوستان باب هفتم در عالم تربیت واستون انتخاب کردم

عضد را پسر سخت رنجور بود ****************** شکیب از نهاد پدر دور بود

یکی پارسا گفتش از روی پند *****************که بگذار مرغان وحشی ز بند

قفسهای مرغ سحر خوان شکست *********که در بند ماند چو زندان شکست؟

نگه داشت بر طاق بستان سرای***************یکی نامور بلبل خوش‌سرای

پسر صبحدم سوی بستان شتافت*************جز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت

بخندید کای بلبل خوش نفس**************** تو از گفت خود مانده‌ای در قفس

ندارد کسی با تو ناگفته کار*********************ولیکن چو گفتی دلیلش بیار

چو سعدی که چندی زبان بسته بود***************ز طعن زبان آوران رسته بود

کسی گیرد آرام دل در کنار  ******************** که از صحبت خلق گیرد کنار

مکن عیب خلق، ای خردمند، فاش ********** به عیب خود از خلق مشغول باش

چو باطل سرایند مگمار گوش  ***************** چو بی‌ستر بینی بصیرت بپوش

 

ز ره باز پس مانده‌ای می‌گریست

ز ره باز پس مانده‌ای می‌گریست*********** که مسکین تر از من در این دشت کیست؟


جهاندیده‌ای گفتش ای هوشیار***************** اگر مردی این یک سخن گوش دار


برو شکر کن چون به خر برنه‌ای ******************* که آخر بنی آدمی، خر نه‌ای


اشعار بيشتر در قسمت اشعار كهن

زندگينامه نيما يوشيج

علي اسفندياري، مردي كه بعدها به «نيما يوشيج» معروف شد، در بيست‌ويكم آبان‌ماه سال 1276 مصادف با 11 نوامبر 1897 در يكي از مناطق كوه البرز در منطقه‌اي به‌نام يوش، از توابع نور مازندران، ديده به جهان گشود.

برای مشاهده متن كامل به ادامه مراجعه کنید  

ادامه نوشته

آیا تو کجا و ما کجائیم

آیا تو کجا و ما کجائیم***************تو زان که‌ای و ما ترائیم 

مائیم و نوای بی‌نوائی**************بسم‌الله اگر حریف مائی  

افلاس خران جان فروشیم*********خز پاره کن و پلاس پوشیم 

از بندگی زمانه آزاد************غم شاد به ما و ما به غم شاد 

تشنه جگر و غریق آبیم**************شب کور و ندیم آفتابیم 

گمراه و سخن زره نمائی************در ده نه و لاف دهخدائی 

ده راند و دهخدای نامیم*************چون ماه به نیمه تمامیم 

بی‌مهره و دیده حقه بازیم ***********بی‌پا و رکیب رخش تازیم 

جز در غم تو قدم نداریم*************غم‌دار توئیم و غم نداریم 

در عالم اگرچه سست خیزیم ***********در کوچگه رحیل تیزیم 

گوئی که بمیر در غمم زار************هستم ز غم تو اندرین کار 

آخر به زنم به وقت حالی************بر طبل رحیل خود دوالی 

گرگ از دمه گر هراس دارد************با خود نمد و پلاس دارد 

شب خوش مکنم که نیست**دلکش   بی‌تو شب ما و آنگهی خوش 

ناآمده رفتن این چه سازست******* ناکشته درودن اینچه رازست 

با جان منت قدم نسازد ************یعنی که دو جان بهم نسازد 

تا جان نرود ز خانه بیرون *************نایی تو از این بهانه بیرون 

جانی به هزار بار نامه*****************معزول کنش ز کار نامه 

جانی به از این بیار در ده**************پائی به از این بکار درنه 

هر جان که نه از لب تو آید**************آید به لب و مرا نشاید 

گرفت خط رخ زیبای گل عذار مرا (دیوان اشعار فروغی)

گرفت خط رخ زیبای گل عذار مرا **********فغان که دهر، خزان کرد نوبهار مرا

کشیدسرمه به چشم و فشاند طره به رو ******بدین بهانه سیه کرد روزگار مرا


فرشته بندگیش را به اختیار کند**********پری رخی که ز کف برده اختیار مرا


ربود هوش مرا چشم او به سرمستی****که چشم بد نرسد مست هوشیار مرا


چگونه کار من از کار نگذرد شب هجر*** که طره‌اش به خود انداخت کار و بار مرا


نداده است کسی روز بی‌کسی جز غم*******تسلی دل بی صبر و بی‌قرار مرا


گرفته‌ام به درستی شکنج زلف بتی********اگر سپهر نخواهد شکست کار مرا


عزیز هر دو جهان باشی از محبت دوست***که خواری تو فزون ساخت اعتبار مرا


فروغی آن که به من توبه می‌دهد از عشق******خدا کند که ببیند جمال یار مرا

برای مشاهده مطالب بیشتر اینجا را کلیک کنید

حکایت 2

وقت آن آمد که من عریان شوم  نقش بگذارم سراسر جان شوم

 

ای عدو شرم و اندیشه بیا  که دریدم پرده‌ی شرم و حیا

 

ای ببسته خواب جان از جادوی  سخت‌دل یارا که در عالم توی

 

هین گلوی صبر گیر و می‌فشار  تا خنک گردد دل عشق ای سوار

 

تا نسوزم کی خنگ گردد دلش  ای دل ما خاندان و منزلش

 

خانه‌ی خود را همی‌سوزی بسوز  کیست آن کس کو بگوید لایجوز

 

خوش بسوز این خانه را ای شر مست  خانه‌ی عاشق چنین اولیترست

 

بعد ازین این سوز را قبله کنم  زانک شمعم من بسوزش روشنم

 

خواب را بگذار امشب ای پدر  یک شبی بر کوی بی‌خوابان گذر

 

بنگر اینها را که مجنون گشته‌اند  هم‌چو پروانه بوصلت کشته‌اند

 

بنگر این کشتی خلقان غرق عشق  اژدهایی گشت گویی حلق عشق

 

اژدهایی ناپدید دلربا  عقل هم‌چون کوه را او کهربا

 

عقل هر عطار کاگه شد ازو  طبله‌ها را ریخت اندر آب جو

 

رو کزین جو برنیایی تا ابد  لم یکن حقا له کفوا احد

 

ای مزور چشم بگشای و ببین  چند گویی می‌ندانم آن و این

 

از وبای زرق و محرومی بر آ  در جهان حی و قیومی در آ

 

تا نمی‌بینم همی‌بینم شود  وین ندانمهات می‌دانم بود

 

بگذر از مستی و مستی‌بخش باش  زین تلون نقل کن در استواش

 

چند نازی تو بدین مستی بس است  بر سر هر کوی چندان مست هست

 

گر دو عالم پر شود سرمست یار  جمله یک باشند و آن یک نیست خوار

ادامه نوشته

حکایت 1

عاشقی بودست در ایام پیش  پاسبان عهد اندر عهد خویش

 

سالها در بند وصل ماه خود  شاهمات و مات شاهنشاه خود

 

عاقبت جوینده یابنده بود  که فرج از صبر زاینده بود

 

گفت روزی یار او که امشب بیا  که بپختم از پی تو لوبیا

 

در فلان حجره نشین تا نیم‌شب  تا بیایم نیم‌شب من بی طلب

 

مرد قربان کرد و نانها بخش کرد  چون پدید آمد مهش از زیر گرد

 

شب در آن حجره نشست آن گرمدار  بر امید وعده‌ی آن یار غار

 

بعد نصف اللیل آمد یار او  صادق الوعدانه آن دلدار او

 

عاشق خود را فتاده خفته دید  اندکی از آستین او درید

 

گردگانی چندش اندر جیب کرد  که تو طفلی گیر این می‌باز نرد

 

چون سحر از خواب عاشق بر جهید  آستین و گردگانها را بدید

 

گفت شاه ما همه صدق و وفاست  آنچ بر ما می‌رسد آن هم ز ماست

 

ای دل بی‌خواب ما زین ایمنیم  چون حرس بر بام چوبک می‌زنیم

 

گردگان ما درین مطحن شکست  هر چه گوییم از غم خود اندکست

 

عاذلا چند این صلای ماجرا  پند کم ده بعد ازین دیوانه را

 

من نخواهم عشوه‌ی هجران شنود  آزمودم چند خواهم آزمود

 

هرچه غیر شورش و دیوانگیست  اندرین ره دوری و بیگانگیست

 

هین بنه بر پایم آن زنجیر را  که دریدم سلسله‌ی تدبیر را

 

غیر آن جعد نگار مقبلم  گر دو صد زنجیر آری بگسلم

 

عشق و ناموس ای برادر راست نیست  بر رد ناموس ای عاشق مه‌ایست

ادامه نوشته

حکایت (سعدی -بوستان- باب هشتم در شکر بر عافیت)  

فقیهی بر افتاده مستی گذشت ******به مستوری خویش مغرور گشت

ز نخوت بر او التفاتی نکرد***************جوان سر برآورد کای پیرمد

تکبر مکن چون به نعمت دری************که محرومی آید ز مستکبری

یکی را که در بند بینی مخند************* مبادا که ناگه درافتی به بند

نه آخر در امکان تقدیر هست*******که فردا چو من باشی افتاده مست؟

تو را آسمان خط به مسجد نبشت ********مزن طعنه بر دیگری در کنشت

ببند ای مسلمان به شکرانه دست **********که زنار مغ بر میانت نبست

نه خود می‌رود هر که جویان اوست **به عنفش کشان می‌برد لطف دوست


تقریر عشق مجازی و قوت آن(بوستان-باب سوم-سعدی)

تو را عشق همچون خودی ز آب و گل*******رباید همی صبر و آرام دل

به بیداریش فتنه برخد و خال********** به خواب اندرش پای بند خیال


به صدقش چنان سرنهی بر قدم *******که بینی جهان با وجودش عدم


چو در چشم شاهد نیاید زرت************زر و خاک یکسان نماید برت


دگر با کست بر نیاید نفس************* که با او نماند دگر جای کس


تو گویی به چشم اندرش منزل است***وگر دیده برهم نهی در دل است


نه اندیشه از کس که رسوا شوی******نه قوت که یک دم شکیبا شوی


گرت جان بخواهد به لب بر نهی********** وگر تیغ بر سر نهد سر نهی



دمی رفت و یاد آمدش روی دوست  (حکایت بوستان سعدی)

شنیدم که وقتی گدا زاده‌ای**************نظر داشت با پادشا زاده‌ای

همی رفت و می‌پخت سودای خام********خیالش فرو برده دندان به کام


ز میدانش خالی نبودی چو میل********همه وقت پهلوی اسبش چو پیل


دلش خون شد و راز در دل بماند*********ولی پایش از گریه در گل بماند


رقیبان خبر یافتندش ز درد*************دگر باره گفتندش این جا مگرد


دمی رفت و یاد آمدش روی دوست *****دگر خیمه زد بر سر کوی دوست


غلامی شکستش سر و دست و پای********که باری نگفتیمت ایدر میای


دگر رفت و صبر و قرارش نبود ************شکیبایی از روی یارش نبود


مگس وارش از پیش شکر بجور************* براندندی و بازگشتی بفور



ادامه مطلب را مطالعه فرمایید... 
ادامه نوشته

در حضرت پادشاه دوران ماییم(رباعیات ابو سعید ابوالخیر )

در حضرت پادشاه دوران ماییم **********در دایره‌ی وجود سلطان ماییم

منظور خلایقست این سینه‌ی ما ****** پس جام جهان نمای خلقان ماییم

                                       
                                                □□□□□
                                            

افتاده منم به گوشه‌ی بیت حزن*******غمهای جهان مونس غمخانه‌ی من

یا رب تو به فضل خویش دندانم را*******بخشای به روح حضرت ویس قرن


                                               
□□□□□

ای چشم من از دیدن رویت روشن********از دیدن رویت شده خرم دل من


رویت شده گل، خرم و خندان گشته**** روشن مه من گشته ز رویت دل من


                                               
□□□□□

ای دوست ترا به جملگی گشتم من**حقا که درین سخن نه زرقست و نه فن


گر تو زوجود خود برون جستی پاک*****شاید   صنما  به  جای تو هستم من


                                               
□□□□□  
 
بگریختم از عشق تو ای سیمین تن******باشد که زغم باز رهم مسکین من


عشق آمد واز نیم رهم باز آورد***********ماننده‌ی خونیان رسن در گردن


                                                □□□□□
 

فریاد ز دست فلک بی سر و بن ******* کاندر بر من نه نو بهشت و نه کهن


با این همه نیز شکر میباید کرد********** گر زین بترم کند که گوید که مکن

                                               □□□□□

چون سکندر ز منزل عادات (فخرالدین عراقی)

چون سکندر ز منزل عادات*************شد مسافر به عزم آب حیات 

اندر آن عزم و آن طلب، بانی*****************بود با او حکیم یونانی 

نیز گویند کو وزیرش بود******************در قضایای ناگزیرش بود 

کرد ارسطو بر سکندر یاد*************که: شه ما همیشه باقی باد 

چون مسخر شده است باد تو را  ******** تا جهان است عمر باد تو را 

چون سکندر ازو شنید دعا************گفت در پاسخش که : ای دانا 

این دعایی است معتبر، لیکن **********ای دریغا! که هست ناممکن 

به سکندر چنان نمود حکیم************ که: بمانی تو در زمانه مقیم 

هر که بد شد فعال او «قدمات»*********** که نکو نام یابد آب حیات 

نیست مخلوق آنکه دایم زیست*هر که باقی است ذکر او باقی است 

عاقل از پایه‌ی معانی دهر************ کی خورد آب زندگانی دهر؟ 

هر که او نیک نامی اندوزد**************در جهان کسوت بقا دوزد 

هر که را علم و ملک و دین باشد**********عین آب حیات این باشد 

مصطفی گفت و یاد می‌گیرند:***********در جهان ممنان نمی‌میرند 

سرمه‌ای کش ز خاک کوی حبیب*****و آب حیوان طلب ز جوی حبیب 

التفاتی بکن به مجلس ناز **************نفسی شو به آستان نیاز 

بندگانت پرند، حر بطلب****************هست دریا بر تو، در بطلب 

خاطرم در این معانی سفت*********نکته‌ای بس مفید و موجز گفت 

از کم و بیش و از پس و پیشی *********آخر است آنکه اول اندیشی  

 

اشعار مولانا

 عاشقی و بی​وفایی کار ماست************* قصد جان جمله خویشان کنیم


عقل اگر سلطان این اقلیم شد*********خویش و بی​خویشی به یک جا کی بود


خودپرستی نامبارک حالتیست************ آنک افلاطون و جالینوس توست


نوبهاری کو نوی خود بدید***************این منی خاکست زر در وی بجو


خاک بی​آتش بننماید گهر******************طالبا بشنو که بانگ آتشست


طالبا بگذر از این اسرار خو*************دنور و نار توست ذوق و رنج تو


گاه گویی شیرم و گه شیرگیر****************طالب ره طالب شه کی بود


کار کار ماست چون او یار ماست ******هر چه خویش ما کنون اغیار ماست


همچو دزد آویخته بر دار ماست ***********هر گلی کز ما بروید خار ماست


کاندر او ایمان ما انکار ماست*************از منی پرعلت و بیمار ماست


جان گلزارست اما زار ماست*************کاندر او گنجور یار غار ماست


عشق و هجران ابر آتشبار ماست**********تا نپنداری که این گفتار ماست


سر طالب پرده اسرار ماست***********رو بدان جایی که نور و نار ماست


شیرگیر و شیر تو کفتار ماست***********گر چه دل دارد مگو دلدار ماست


این چنین ساقی که این خمار ماست*****این چنین چابک که این طرار ماست


ما چو طالب علم و این تکرار ماس*******تبا همه شاهنشهی جاندار ماست


دلبرا عشق تو نه کار من است(سیف فرغانی)

دلبرا عشق تو نه کار من است ******* وین که دارم نه اختیار من است


آب چشم من آرزوی تو بود *********** آرزوی تو در کنار من است


آنچه از لطف و نیکوی در تست********* همه آشوب روزگار من است


تا غمت در درون سینه‌ی ماست ****** مرگ بیرون در انتظار من است


عشق تا چنگ در دل من زد********** مطربش ناله‌های زار من است


شب ز افغان من نمی‌خسبد ********* هر که را خانه در جوار من است


خار تو در ره من است چو گل******** پای من در ره تو خار من است


دوش سلطان حسنت از سر کبر********* با خیالت که یار غار من است،


سخنی در هلاک من می‌گفت********* غم عشق تو گفت کار من است


سیف فرغانی از سر تسلیم********** با غم تو که غمگسار من است،


گفت گرد من از میان برگیر*********** که هوا تیره از غبار من است


برای مشاهده مطالب بیشتر اینجا را کلیک کنید..............


زلیخا را چو پیری ناتوان کرد(وحشی بافقی)

زلیخا را چو پیری ناتوان کرد********** گلش را دست فرسود خزان کرد


ز چشمش روشنایی برد ایام   ***********نهادش پلکها بر هم چو بادام


کمان بشکستش ابروی کماندار*********خدنگ انداز غمزه رفتش از کار


لبش را خشک شد سرچشمه‌ی نوش******* بکلی نوشخندش شد فراموش


در آن پیری که سد غم حاصلش بود****** همان اندوه یوسف در دلش بود


دلش با عشق یوسف داشت پیوند********به یوسف بود از هر چیز خرسند


سر مویی ز عشق او نمی‌کاست****** بجز یوسف نمی جست و نمی‌خواست


کمال عشق در وی کارکر شد *************** نهال آرزویش بارور شد


بر او نو گشت ایام جوانی********************مهیا کرد دور زندگانی


به مزد آن که داد بندگی داد************** دوباره عشق او را زندگی داد


اگرمی‌بایدت عمر دوباره ****************مکن پیوند عمر از عشق پاره


ادامه مطلب را حتما مطالعه فرمایید.....


ادامه نوشته

ساقیا آمدن عید مبارک بادت(حافظ)

ساقیا آمدن عید مبارک بادت **********وان مواعید که کردی مرواد از یادت


در شگفتم که در این مدت ایام فراق*******برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت


برسان بندگی دختر رز گو به درآی *********که دم و همت ما کرد ز بند آزادت


شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست ****جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت


شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت **بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت


چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد ***********طالع نامور و دولت مادرزادت


حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ********ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت


برای مشاهده اشعار بیشتر اینجا را کلیک کنید..............

رخ تو دخلی به مه ندارد(ملك الشعراي بهار)

رخ تو دخلی به مه ندارد******* که مه دو زلف سیه ندارد


به هیچ وجهت قمر نخوانم******* که هیچ وجه شبه ندارد


بیا و بنشین به کنج چشمم*** که کس در این گوشه ره ندارد


نکو ستاند دل از حریفان****** ولی چه حاصل؟ نگه ندارد


بیا به ملک دل ار توانی ******** که ملک دل پادشه ندارد


عداوتی نیست، قضاوتی نیست*** عسس نخواهد، سپه ندارد


یکی بگوید به آن ستمگر : **** « بهار مسکین گنه ندارد؟»

ای به یادت تازه جان عاشقان!(هفت اورنگ جامی)

ای به یادت تازه جان عاشقان! ************** ز آب لطفت تر، زبان عاشقان!


از تو بر عالم فتاده سایه‌ای***************** خوبرویان را شده سرمایه‌ای


عاشقان افتاده‌ی آن سایه‌اند  ************* مانده در سودا از آن سرمایه‌اند


تا ز لیلی سر حسنش سر نزد ************* عشق او آتش به مجنون در نزد


تا لب شیرین نکردی چون شکر *********** آن دو عاشق را نشد خونین، جگر


تا نشد عذرا ز تو سیمین‌عذار **************** دیده‌ی وامق نشد سیماب‌بار


تا به کی در پرده باشی عشوه‌ساز************* عالمی با نقش پرده عشقباز؟


وقت شد کین پرده بگشایی ز پیش*********** خالی از پرده نمایی روی خویش


در تماشای خودم بی‌خود کنی **************** فارغ از تمییز نیک و بد کنی


عاشقی باشم به تو افروخته****************** دیده را از دیگران بردوخته


گرچه باشم ناظر از هر منظری**************** جز تو در عالم نبینم دیگری


در حریم تو دویی را بار نیست ************ گفت و گوی اندک و بسیار نیست


از دویی خواهم که یکتای‌ام کنی ************* در مقامات یکی، جای‌ام کنی


تا چو آن ساده‌ی رمیده از دویی ***********«این منم» گویم «خدایا! یا توئی؟»


گر منم این علم و قدرت از کجاست؟ *** ور تویی این عجز و سستی از که خاست؟


برای مشاهده اشعار   بیشتر اینجا را کلیک کنید....

نان و حلوا(شیخ بهائی)

نان و حلوا چیست؟ جاه و مال تو ****** باغ و راغ و حشمت و اقبال تو


نان و حلوا چیست؟ این طول امل******* وین غرور نفس و علم بی‌عمل


نان و حلوا چیست؟ گوید با تو فاش ***** این همه سعی تو از بهر معاش


نان و حلوا چیست؟ فرزند و زنت ******** اوفتاده همچو غل در گردنت


برای مشاهده اشعار   بیشتر اینجا را کلیک کنید....

عاشقان در خدمت زلف تواند (دیوان اشعار سنایی )

ای ز عشقت روح را آزارها ********بر در تو عشق را بازارها


ای ز شکر منت دیدار تو *************دیده بر گردن دل بارها


فتنه را در عالم آشوب و شور ********با سر زلفین تو اسرارها


عاشقان در خدمت زلف تواند *********از کمر بر ساخته زنارها


نیستم با درد عشقت لحظه‌ای ********خالی از غمها و از تیمارها


بر امید روی چون گلبرگ تو ******می‌نهم جان را و دل را خارها


تا سنایی بر حدیث چرب تست *******غره چون کفتار بر گفتارها


دارد از باد هوس آبی بروی  *********با خیال خاک کویت کارها

هر کار که هست جز به کام تو مباد( دیوان اشعار منوچهری)

هر کار که هست جز به کام تو مباد *****هر خصم که هست جز به دام تو مباد

هر سکه که هست جز به نام تو مباد ****هر خطبه که هست جز به بام تو مباد

********************************************************

دولت همه ساله بی‌جلال تو مباد **********همت همه ساله بی‌جمال تو مباد

هر بنده که هست بی‌کمال تو مباد ********خورشید جهان تویی، زوال تو مباد

خلوت دوم در عشرت شبانه(نظامی گنجوی)

یک شعر جالب از نظامی گنجوی در وصف خانه عفاف از کتاب مخزن الاسرار



خواجه یکی شب به تمنای جنس ****زد دو سه دم با دو سه ابنای جنس   

  

یافت شبی چون سحر آراسته ***********خواستهای به دعا خواسته

 

مجلسی افروخته چون نوبهار ********* عشرتی آسوده‌تر از روزگار  

 

آه بخور از نفس روزنش ************* شرح ده یوسف و پیراهنش

 

شحنه شب خون عسس ریخته**********بر شکرش پر مگس ریخته 

 

پرده شناسان به نوا در شگرف********پرده نشینان به وفا در شگرف 

 

پای سهیل از سر نطع ادیم ************* لعل فشان بر سر در یتیم

 

شمع جگر چون جگر شمع سوخت*******آتش دل چون دل آتش فروخت 

 

در طبق مجمر مجلس فروز  ******* عود شکرساز و شکر عود سوز

 

شیشه ز گلاب شکر میفشاند  **********شمع به دستارچه زر میفشاند


ادامه نوشته

ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا(خاقاني)

ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا*** به زیر زلف تو هر موی مسکنی است مرا


برای آنکه ز غیر تو چشم بردوزم*********به جای هر مژه بر چشم سوزنی است مرا


ز بسکه بر سر کوی تو اشک ریخته‌ام ******* ز لعل در بر هر سنگ دامنی است مرا


فلک موافقت من کبود درپوشید*********** چو دید کز تو بهر لحظه شیونی است مرا


از آن زمان که ز تو لاف دوستی زده‌ام****** بهر کجا که رفیقی است دشمنی است مرا


هر آنکه آب من از دیده زیر کاه تو دید******** یقین شناخت که بر باد خرمنی است مرا


به دام عشق تو درمانده‌ام چو خاقانی******** اگر نه بام فلک خوش نشیمنی است مرا