یک حکایت زیبا از استاد سخن سعدی که از کتاب بوستان باب هفتم در عالم تربیت واستون انتخاب کردم

عضد را پسر سخت رنجور بود ****************** شکیب از نهاد پدر دور بود

یکی پارسا گفتش از روی پند *****************که بگذار مرغان وحشی ز بند

قفسهای مرغ سحر خوان شکست *********که در بند ماند چو زندان شکست؟

نگه داشت بر طاق بستان سرای***************یکی نامور بلبل خوش‌سرای

پسر صبحدم سوی بستان شتافت*************جز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت

بخندید کای بلبل خوش نفس**************** تو از گفت خود مانده‌ای در قفس

ندارد کسی با تو ناگفته کار*********************ولیکن چو گفتی دلیلش بیار

چو سعدی که چندی زبان بسته بود***************ز طعن زبان آوران رسته بود

کسی گیرد آرام دل در کنار  ******************** که از صحبت خلق گیرد کنار

مکن عیب خلق، ای خردمند، فاش ********** به عیب خود از خلق مشغول باش

چو باطل سرایند مگمار گوش  ***************** چو بی‌ستر بینی بصیرت بپوش