ای به یادت تازه جان عاشقان! ************** ز آب لطفت تر، زبان عاشقان!


از تو بر عالم فتاده سایه‌ای***************** خوبرویان را شده سرمایه‌ای


عاشقان افتاده‌ی آن سایه‌اند  ************* مانده در سودا از آن سرمایه‌اند


تا ز لیلی سر حسنش سر نزد ************* عشق او آتش به مجنون در نزد


تا لب شیرین نکردی چون شکر *********** آن دو عاشق را نشد خونین، جگر


تا نشد عذرا ز تو سیمین‌عذار **************** دیده‌ی وامق نشد سیماب‌بار


تا به کی در پرده باشی عشوه‌ساز************* عالمی با نقش پرده عشقباز؟


وقت شد کین پرده بگشایی ز پیش*********** خالی از پرده نمایی روی خویش


در تماشای خودم بی‌خود کنی **************** فارغ از تمییز نیک و بد کنی


عاشقی باشم به تو افروخته****************** دیده را از دیگران بردوخته


گرچه باشم ناظر از هر منظری**************** جز تو در عالم نبینم دیگری


در حریم تو دویی را بار نیست ************ گفت و گوی اندک و بسیار نیست


از دویی خواهم که یکتای‌ام کنی ************* در مقامات یکی، جای‌ام کنی


تا چو آن ساده‌ی رمیده از دویی ***********«این منم» گویم «خدایا! یا توئی؟»


گر منم این علم و قدرت از کجاست؟ *** ور تویی این عجز و سستی از که خاست؟


برای مشاهده اشعار   بیشتر اینجا را کلیک کنید....