حکایت (سعدی -بوستان- باب هشتم در شکر بر عافیت)
فقیهی بر افتاده مستی گذشت ******به مستوری خویش مغرور گشت
ز نخوت بر او التفاتی نکرد***************جوان سر برآورد کای پیرمد
تکبر مکن چون به نعمت دری************که محرومی آید ز مستکبری
یکی را که در بند بینی مخند************* مبادا که ناگه درافتی به بند
نه آخر در امکان تقدیر هست*******که فردا چو من باشی افتاده مست؟
تو را آسمان خط به مسجد نبشت ********مزن طعنه بر دیگری در کنشت
ببند ای مسلمان به شکرانه دست **********که زنار مغ بر میانت نبست
نه خود میرود هر که جویان اوست **به عنفش کشان میبرد لطف دوست
ز نخوت بر او التفاتی نکرد***************جوان سر برآورد کای پیرمد
تکبر مکن چون به نعمت دری************که محرومی آید ز مستکبری
یکی را که در بند بینی مخند************* مبادا که ناگه درافتی به بند
نه آخر در امکان تقدیر هست*******که فردا چو من باشی افتاده مست؟
تو را آسمان خط به مسجد نبشت ********مزن طعنه بر دیگری در کنشت
ببند ای مسلمان به شکرانه دست **********که زنار مغ بر میانت نبست
نه خود میرود هر که جویان اوست **به عنفش کشان میبرد لطف دوست
+ نوشته شده در یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸۷ ساعت 16:30 توسط سارا
|