دمی رفت و یاد آمدش روی دوست (حکایت بوستان سعدی)
شنیدم که وقتی گدا زادهای ************ نظر داشت با پادشا زادهای
همی رفت و میپخت سودای خام ******خیالش فرو برده دندان به کام
ز میدانش خالی نبودی چو میل******* همه وقت پهلوی اسبش چو پیل
دلش خون شد و راز در دل بماند********ولی پایش از گریه در گل بماند
رقیبان خبر یافتندش ز درد ************دگر باره گفتندش این جا مگرد
دمی رفت و یاد آمدش روی دوست*****دگر خیمه زد بر سر کوی دوست
غلامی شکستش سر و دست و پای*******که باری نگفتیمت ایدر میای
دگر رفت و صبر و قرارش نبود***********شکیبایی از روی یارش نبود
مگس وارش از پیش شکر بجور************براندندی و بازگشتی بفور
کسی گفتش ای شوخ دیوانه رنگ ***عجب صبر داری تو بر چوب و سنگ!
بگفت این جفا بر من از دست اوست**نه شرط است نالیدن از دست دوست
من اینک دم دوستی میزنم **********گر او دوست دارد وگر دشمنم
ز من صبر بی او توقع مدار **************که با او هم امکان ندارد قرار
نه نیروی صبرم نه جای ستیز************** نه امکان بودن نه پای گریز
مگو زین در بارگه سر بتاب ************ وگر سر چو میخم نهد در طناب
نه پروانه جان داده در پای دوست ********به از زنده در کنج تاریک اوست؟
بگفت ار خوری زخم چوگان اوی؟ *********بگفتا به پایش درافتم چو گوی
بگفتا سرت گر ببرد به تیغ؟**************بگفت این قدر نبود از وی دریغ
مرا خود ز سر نیست چندان خبر*************که تاج است بر تارکم یا تبر
مکن با من ناشکیبا عتیب**************که در عشق صورت نبندد شکیب
برای مشاهده مطالب بیشتر اینجا را کلیک کنید....
همی رفت و میپخت سودای خام ******خیالش فرو برده دندان به کام
ز میدانش خالی نبودی چو میل******* همه وقت پهلوی اسبش چو پیل
دلش خون شد و راز در دل بماند********ولی پایش از گریه در گل بماند
رقیبان خبر یافتندش ز درد ************دگر باره گفتندش این جا مگرد
دمی رفت و یاد آمدش روی دوست*****دگر خیمه زد بر سر کوی دوست
غلامی شکستش سر و دست و پای*******که باری نگفتیمت ایدر میای
دگر رفت و صبر و قرارش نبود***********شکیبایی از روی یارش نبود
مگس وارش از پیش شکر بجور************براندندی و بازگشتی بفور
کسی گفتش ای شوخ دیوانه رنگ ***عجب صبر داری تو بر چوب و سنگ!
بگفت این جفا بر من از دست اوست**نه شرط است نالیدن از دست دوست
من اینک دم دوستی میزنم **********گر او دوست دارد وگر دشمنم
ز من صبر بی او توقع مدار **************که با او هم امکان ندارد قرار
نه نیروی صبرم نه جای ستیز************** نه امکان بودن نه پای گریز
مگو زین در بارگه سر بتاب ************ وگر سر چو میخم نهد در طناب
نه پروانه جان داده در پای دوست ********به از زنده در کنج تاریک اوست؟
بگفت ار خوری زخم چوگان اوی؟ *********بگفتا به پایش درافتم چو گوی
بگفتا سرت گر ببرد به تیغ؟**************بگفت این قدر نبود از وی دریغ
مرا خود ز سر نیست چندان خبر*************که تاج است بر تارکم یا تبر
مکن با من ناشکیبا عتیب**************که در عشق صورت نبندد شکیب
برای مشاهده مطالب بیشتر اینجا را کلیک کنید....
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۷ ساعت 16:52 توسط سارا
|