حکایت 1
عاشقی بودست در ایام پیش پاسبان عهد اندر عهد خویش
سالها در بند وصل ماه خود شاهمات و مات شاهنشاه خود
عاقبت جوینده یابنده بود که فرج از صبر زاینده بود
گفت روزی یار او که امشب بیا که بپختم از پی تو لوبیا
در فلان حجره نشین تا نیمشب تا بیایم نیمشب من بی طلب
مرد قربان کرد و نانها بخش کرد چون پدید آمد مهش از زیر گرد
شب در آن حجره نشست آن گرمدار بر امید وعدهی آن یار غار
بعد نصف اللیل آمد یار او صادق الوعدانه آن دلدار او
عاشق خود را فتاده خفته دید اندکی از آستین او درید
گردگانی چندش اندر جیب کرد که تو طفلی گیر این میباز نرد
چون سحر از خواب عاشق بر جهید آستین و گردگانها را بدید
گفت شاه ما همه صدق و وفاست آنچ بر ما میرسد آن هم ز ماست
ای دل بیخواب ما زین ایمنیم چون حرس بر بام چوبک میزنیم
گردگان ما درین مطحن شکست هر چه گوییم از غم خود اندکست
عاذلا چند این صلای ماجرا پند کم ده بعد ازین دیوانه را
من نخواهم عشوهی هجران شنود آزمودم چند خواهم آزمود
هرچه غیر شورش و دیوانگیست اندرین ره دوری و بیگانگیست
هین بنه بر پایم آن زنجیر را که دریدم سلسلهی تدبیر را
غیر آن جعد نگار مقبلم گر دو صد زنجیر آری بگسلم
عشق و ناموس ای برادر راست نیست بر رد ناموس ای عاشق مهایست