زلیخا را چو پیری ناتوان کرد(وحشی بافقی)
زلیخا را چو پیری ناتوان کرد**********گلش را دست فرسود خزان کرد
ز چشمش روشنایی برد ایام ***********نهادش
پلکها بر هم چو بادام
کمان بشکستش ابروی کماندار*********خدنگ
انداز غمزه رفتش از کار
لبش را خشک شد سرچشمهی نوش*******بکلی
نوشخندش شد فراموش
در آن پیری که سد غم حاصلش بود*******همان
اندوه یوسف در دلش بود
دلش با عشق یوسف داشت پیوند********به
یوسف بود از هر چیز خرسند
سر مویی ز عشق او نمیکاست*****بجز
یوسف نمی جست و نمیخواست
کمال عشق در وی کارکر شد ***************نهال
آرزویش بارور شد
بر او نو گشت ایام جوانی********************مهیا
کرد دور زندگانی
به مزد آن که داد بندگی داد**************دوباره
عشق او را زندگی داد
اگرمیبایدت عمر دوباره ****************مکن پیوند عمر از عشق پاره
ز هر جا حسن بیرون مینهد پای****** رخی
از عشق هست آنجا زمین سای
نیازی هست هر جا هست نازی*************** نباشد
ناز اگر نبود نیازی
نگاهی باید از مجنون در آغاز************** که
آید چشم لیلی بر سر ناز
ایاز ار جلوهای ندهد به بازار ************** نیابد
همچو محمودی خریدار
میان حسن و عشق افتاد این شور ********** ز
ما غیر نگاهی ناید از دور
نه عذرا آگهی دارد نه وامق ********** که
میگردند چوم معشوق و عاشق
زلیخا خفته و یوسف نهفته **************** نه
نام و نی نشان هم شنفته
ز بیرون آگهی نه وز درون سوی********** به
هم ناز و نیاز اندر تک وپوی
نیاز وناز را رایت به عیوق ********** نه
عاشق زان هنوز آگه نه معشوق