حكايت كوتاه
هیچ کس جز خدا
یکی از رؤسا به مسیح گفت:ای استاد نیکو چه کنم تا حیات جاودانی را وارث گردم؟ عیسی وی را گفت: از بهره چه مرا نیکو میگوی و حال آنکه هیچ کس نیکو نیست جز یکی که خدا باشد.
حکایتی از سعدی
فقیهی پدر را گفت: هیچ از این سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمیکند ، بحکم آنکه نمی بینم ایشانرا فعلی موافق گفتار.
پول و شرف
یکی از صاحبمنصبان خارجه به ناپلئون گفت: ما برای کسب شرف و فرانسه ویان، برای پول جنگ میکنند. ناپلئون گفت: بله. انسان همه وقت طالب چیزی است که ندارد.
مقایسه پدر و معلم
از اسکندر پرسیدند: چرا معلم را بیشتر از پدر احترام میکنی؟ گفت: پدر مرا از ملکوت به زمین آورد و معلم مرا از زمین به ملکوت میبرد.
+ نوشته شده در جمعه ۲۴ آبان ۱۳۸۷ ساعت 15:40 توسط arnoos
|