طالب یک لحظه دیدار رخ یاریم و بس

بنده ء چشمان شوخ و روی دلداریم وبس

روز بر در دیده داریم تا پیام آید ز دوست

تا سحر هر شب به یاد دوست بیداریم و بس

ناله دارم از جدایی همچو نی از سوز دل

کز فراق روی جانان زار و بیماریم و بس

روزها شب می شود در حسرت دیدار دوست

شام را تا صبح با یادش به سر آریم وبس

انتظار از حد گذشت و نامه ای نامد از او

همچنان دیوانگان رسوا در انظاریم و بس