حکایت(سعدی)
چو بیچاره شد پیشش آورد مهد ********که
ای سست مهر فراموش عهد
نه در مهد نیروی حالت نبود *********مگس
راندن از خود مجالت نبود؟
تو آنی کزان یک مگس رنجهای *********که
امروز سالار و سرپنجهای
به حالی شوی باز در قعر گور **********که
نتوانی از خویشتن دفع مور
دگر دیده چون برفروزد چراغ ***********چو
کرم لحد خورد پیه دماغ؟
چه پوشیده چشمی ببینی که راه ************نداند
همی وقت رفتن ز چاه
تو گر شکر کردی که با دیدهای ************وگرنه
تو هم چشم پوشیدهای
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۷ ساعت 17:40 توسط سارا
|