جوانی سر از رأی مادر بتافت ***********دل دردمندش به آذر بتافت

 

چو بیچاره شد پیشش آورد مهد ********که ای سست مهر فراموش عهد

 

نه در مهد نیروی حالت نبود *********مگس راندن از خود مجالت نبود؟

 

تو آنی کزان یک مگس رنجه‌ای *********که امروز سالار و سرپنجه‌ای

 

به حالی شوی باز در قعر گور **********که نتوانی از خویشتن دفع مور

 

دگر دیده چون برفروزد چراغ ***********چو کرم لحد خورد پیه دماغ؟

 

چه پوشیده چشمی ببینی که راه ************نداند همی وقت رفتن ز چاه

 

تو گر شکر کردی که با دیده‌ای ************وگرنه تو هم چشم پوشیده‌ای